تبليغاتX
...فقط تو آغوش خودم٬ دغدغه هاتو جا بذار


















...فقط تو آغوش خودم٬ دغدغه هاتو جا بذار

اینجا خاطرات روزانه و خصوصی من و مرد مهربونم ثبت میشه

آغوشتو به غير من به روي هيشكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر ميكشم
منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه
چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچكسو جاي من نيار
مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

+خانومه نوشته درچهارشنبه 20 مهر1390ساعت20:48|

سلام من دوست جونم امروز اومدم بعد از مدتها یه آپ کوچولویی بکنم. اول از سرما خوردگیا بگم که بیچارم کرده و خونه نشینم کرده چند وقت هی خوب میشم دوباره مریض میشم خدارو شکر بزنم به تخته عزیزدلم سرما نخورد. حالا سرما خوردگی به کنار قضیه کاریم که واقعا مغزمو اعصابمو بهم ریخته در حدی که نه میتونم  فکرمو متمرکز کنم نه اینکه تصمیم بگیرم  خلاصه فقط تو استرس به سر میبرم از خانومم روم نمیشه کمک فکری بگیرم چون واقعا اعصاب اونم بهم ریختم با کارم و بعضی موقعها میگه حالم بهم میخوره از شغلت . بیخیال از خودمون بگم که این چند روز فقط دعوا کردیم و خدارو شکر با هزار بد بختی دیشب باهم آشتی کردیم . راستی خانومم دو روزه میره سر کار  قربونش برم من راستی یه نکته جالب بگم  بهتون من که بهش میگم گوش نمیکنه شاید شما بتونید حلش کنید . خانومم میره سره کار  روش نمیشه ناهار بخوره  و من هم از این بابت خیلی حرص میخورم  که ناهار خوردن مگه چیه که آدم روش نشه . عیبی نداره اولش کم کم عادت میکنه. در آخر هم از خدا میخوام یه کمی بهم آرامش بده همین. برای همتون هم این آرزو رو دارم.  خانومم خیلی زیاد دوست دارم  دلیل زندگی کردنمم فقط تویی

+خانومه نوشته درچهارشنبه 20 آبان1388ساعت1:23| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. چند روزه که یکی از دوستای دوس جون که یه مدت نبود (برای کار رفته بود شهرستان) برگشته. و احتمالا دوس جون می خواد باهاش کار کنه. منم کمی تا قسمتی به این دوستش حساسیت دارم. البته یه کمش هم تقصیر دوس جونه که اکثر مواقعی که با این دوستشه یه کم بد قول میشه.

چهارشنبه هم که به دلایلی! آنتن های ما رفته بود. از خونه زنگیدم به دوس جون. گفت امروز جای خاصی نمی رم. هر وقت خواستی بزنگ به گوشی م اگر آنتن های ما هم رفته بود بزن خونه مون. (در مواقع عادی هیچ وقت یهویی نمی زنگم خونه شون)

یکی دو ساعت بعد وقتی دیدم گوشی ش نمی گیره زنگیدم خونه شون که مامانش برداشت. اول منو نشناخت. بعد که پرسیدم دوس جون هست، کلی باهام حال و احوال کرد و گفت رفته پاساژ. (این سومین بار بود که با مامان دوس جون حرفیدم)

وقتی هم فهمیدم با اون دوستش رفته خیلی از دستش ناراحت شدم. که بعدش دوس جون گفت: یهویی پیش اومده و مجبور شده بره. گوشی من هم که نمی گرفته که بتونه خبر بده.

دیروز هم با هم بودیم که دوس جون دوست داشت من برم سمت گیشا ولی من می خواستم برم کتابخونه. قرار شد من برم سمت پارک دوس جون هم خودش بیاد. هر چند که تو کتابخونه بنایی بود و تعطیلش کرده بودن.

دوس جون هم تقریبا زود رسید. یعنی کل یکی دو ساعتی که با دوس جون بودیم داشتیم تو سر و کله ی هم میزدیم. (مموشی من همه ش یاد شما می افتادم) دوس جون دستم رو گاز گرفت، منم در کمال نامردی محکم هم بازوشو گاز گرفتم و هم دستشو. یه کوچولو هم دلم براش سوخت. بعد بهش می گم می ذاری یه بار دیگه گاز بگیرم؟ اون هم در کمال مظلومیت گفت: آره. انقدر دلم براش ضعف رفت که جایی که گازگرفته بودمو بوس کردم. نمی دونم چرا دیروز همه ش دلم می خواست اذیتش کنم. دوس جون می گفت: مثل این بچه نق نقو ها شدی که خودشون هم نمی دونن چی می خوان.

هر چی هم گفت چی می خوری برم بگیرم؟ گفتم: هیچی و نذاشتم بره. دیگه ساعت 8 بود که بلند شدیم. ولی کلی یخ کردیم تا تونستیم تاکسی گیر بیاریم. این هم از دیروز. احتمالا امروز یا فردا هم همدیگه رو می بینیم. دیروز دو جا رفتم برای کار تقاضا دادم. یه جا هم قراره فردا برم. حالا این جایی که فردا می خوام برم با خونه مون حدود 100 متر فاصله داره!! چی می شد اگه همین جا استخدامم می کردن؟ سه دقیقه ای می رفتم سر کار و برمی گشتم خونه: )

انرژی مثبت: من مطئنم که 100% فردا که رفتم برای مصاحبه همه چی خوب پیش میره و از من خیلی خوششون میاد و منو استخدام می کنن. ایشششششالا.

پ.ن: کاره برام ردیف شد و دیروز و امروز رفتم. کار رو تقریبا دوست دارم ولی متاسفانه حقوقم خییییلی کمه چون دفتره هنوز کارش رونق نگرفته و آقای رئیس هم قول داده به محض زیاد شدن کار و مشتری حقوق من هم زیاد بشه. بازم برام دعا کنین. از همه تون ممنونم.

+خانومه نوشته درجمعه 15 آبان1388ساعت14:7| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. دوشنبه با دوس جونم بودم که روز خیلی خوبی بود. بهش گفتم هوس کردم برم پارک لاله که اول دوس جون گفت نه ولی بعد قبول کرد بریم اونجا.  از صبحش هم تلفن خونه شون قاطی کرده بود و هی قطع و وصل می شد و با کلی دردسر تونستیم قرارمون رو هماهنگ کنیم.

تا از خونه اومدم بیرون دیدم بارون گرفته که البته نم نم بود و خیلی هم هوا خوب بود. اون جمعه که رفته بودیم بیرون دوس جون یهویی برگشت گفت یادش بخیر یادته اون اولا یه مدل خط چشم می کشیدی؟ بعد کامل مدلش رو توضیح داد. خییییلی برام جالب بود چون خودم کلا یادم رفته بود اون مدلی خط چشم کشیدن رو. خوشم میاد وقتی می بینم دوس جون به بعضی چیزهای مرتبط به من انقدر دقت داره. دوشنبه به خاطر دوس جون همون مدلی خط چشم کشیده بودم.

من رسیدم جلوی در پاساژ لاله٬ دوس جون هم چند مین بعد من رسید. چون بارون میومد قرار شد اول بریم یه دور تو پاساژ بزنیم. که من پیشنهاد دادم بریم همون کافه هوسینی که یه بار رفته بودیم. که این دوس جون هم کارت های عضویت مون رو با خودش نیوورده بود. یه کم مغازه نگاه کردیم بعد هم رفتیم همون کافی شاپه.

من چیپس و پنیر مخصوص سفارش دادم و دوس جون چون تازه نهار خورده بود(!!!) آب پرتغال. کلی هم به خاطر خط چشم من ذوق کرده بود. یه کم گوشی بازی کردیم و حرفیدیم. من هم به زور از چیپس و پنیرم به دوس جون می خوروندم. آخه من موندم مگه میشه مرد انقدر کم غذا باشه؟ اونم برعکس من. به دوس جون می گم دلم برات می سوزه چطوری می خوای خرج شکم منو با این معده ی گل و گشاد بدی؟ :))

آقاهه هم با اینکه ما کارت هامون رو جا گذاشته بودیم ولی به قیمت اعضا برامون حساب کرد. آخه تو منوش قیمت هایی که برای عضوهاست تخفیف داره:)

بعد هم با دوس جون رفتیم سمت پارک. صندلی ها تقریبا خیس بودن. با دوس جون یه صندلی رو خشک کردیم و نشستیم. یه عالمه دوس جون باهام عشقولی بود و با حرفای قشنگش منو می برد تو آسمونا. چترش رو هم تکیه داده بود به دسته صندلی و هی تاکید می کرد یادمون باشه جا نذاریمش.

دیگه حدود ۸ بود که بلند شدیمو از همون جا سوار تاکسی شدیم به سمت میدون و همونجا از هم جدا شدیم. بعد دیروز که با دوس جون تلفنی می حرفیدیم برگشت گفت: دیدی بالاخره چتر رو جا گذاشتیم؟:) گویا دوس جون اینا خانوادگی سابقه شون خرابه تو جا گذاشتن چتر. بیچاره دوس جون دیروز دوباره تا پارک رفت  که ببینه میتونه پیداش کنه ولی چترشو برده بودن.

می خوام یه کوچولو در مورد یکی دو تا مساله کوچیک اینجا بنویسم امیدوارم باز کسی نذاره به حساب مرفه بی درد بودنمون!!!

اگه اشتباه نکنم توی مرداد ماه بود که برای دوس جون یه شلوار خریدیم و بهش گفتم این یکی از کادوهای سالگردت باشه. بهش هم گفتم یه چیز کوچیک دیگه هم برات می گیرم. بعد سر انگشتر خریدن٬ اون پولی که براش کنار گذاشته بودم رو هم بردم تا یه چیزی هم برای دوس جون بگیریم. ولی چون قیمت انگشتره بیشتر از پولی بود که دوس جون کنار گذاشته بود٬ دوس جون پیشنهاد داد که من پولی رو که برای دوس جون کنار گذاشتم رو بذارم رو پول انگشتر٬ بعد دوس جون که پول دستش اومد به همون اندازه ای که من کنار گذاشته بودم یه چیزی برای خودش بخره.

که تا الان هم طول کشید. تصمیم گرفتم از این به بعد برای هیچ مناسبتی این کارو نکنم. یعنی صبر کنم تا همون موقع یا خودم و یا با خود دوس جون بریم کادوش رو بخریم که دیگه این طوری طول نکشه.

فکر می کنم اون طوری که آدم دقیا تو همون روز کادوش رو بگیره خیلی مزه ش بیشتره تا اینکه قبل یت بعدش کادو بگیره. دوس جون خوبم می دونم که تقصیر تو نیست. ازت هم بی نهایت ممنونم به خاطر هر کادوی با ارزشی که برام گرفتی. دوست دارم از این بعد این قضیه کادو خریدن که می دونم برای هردومون هم چقدر لذت بخشه یه کم با برنامه ریزی بیشتری باشه. خیلی دوستت دارم گل قشنگم.

پ.ن: بالاخره من هم دا رو خوندم. فقط می تونم بگم خییییییییییلی تلخ بود خیلی. بعضی جاهاش رو که برای دوس جون تعریف می کردم هنگ می کرد... 

پ.ن: به زودی با دوس جون می ریم خرید و براش یه پلیور می گیریم.

+خانومه نوشته درچهارشنبه 13 آبان1388ساعت12:52| |

سلام خوبین؟ این روز مبارک رو به همه تبریک می گم. ایشالا که به حق ضامن آهو همه به مراد دلشون برسن. منو دوس جون رو هم دعا کنید.

دیروز برای دوس جون کار پیش اومد و نشد بریم بیرون ولی احتمالا امروز می ریم. میام ادامه ی این آپ رو می نویسم.


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. بالاخره منو دوس جون جمعه همدیگه رو دیدیم و مراسم سه سال پیش مون رو اجرا کردیم. من از دوران هنرستانم یعنی 4 سال پیش با دوستام برای 8/8/88 جلوی در مدرسه مون قرار گذاشته بودیم. به دوس جون هم گفتم من با اونا می رم بیرون. بعد میام پیش تو.

مدرسه مون هم به اونجایی که اولین بار با دوس جون قرار گذاشتیم نزدیک بود. برخلاف انتظار من که فکر می کردم بیشتر بچه ها یادشون نباشه، خیلی ها اومده بودن. کلی از دیدن هم ذوق کردیم، مدرسه مون رو هم خراب کردن و در حال بازسازی ش هستن. با اینکه پر از عمله و کارگر بود رفتیم و توش چرخیدیم. یه عالمه هم عکس تو کلاس مون که پر از تیر و تخته و گچ شده بود گرفتیم.

از اونجا هم رفتیم پارک هنرمندان و به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم یه کافی شاپ رستورانی که ته پارکه. که خیلی هم جای بیخودی بود با غذاهای مزخرف و فوق العاده گرون. ساعت حدودای دو بود که دوس جون زنگید و گفت من راه افتادم!! گفتم چرا انقدر زود؟ ما تازه اومدیم و هنوز هم سفارشمون رو نیاوردن. دوس جون هم گفت عیبی نداره من می رم سمت هفت  تیر، تو هم هر وقت تونستی راه بیفت بیا. اولین بار جلوی متروی اونجا همدیگه رو دیدیم. یادش بخیر.

من هم بعد از اینکه یه کم از غذای بدمزه ی اونجا خوردم با کلی معذرت خواهی از بچه ها خداحافظی کردم که برم پیش دوس جون. یه ربع به سه بود که رسیدم پیشش.

دوس جون هم کلی بانمک شده بود. اون کلاهی هم که من براش گرفتم رو برای اولین بار گذاشته بود که بهش میومد. راه افتادیم به سمت پل کریمخان. جالب بود که دوس جون چند تا از دیالوگ هایی که سه سال پیش بین مون رد و بدل شده بود رو کاملا یادش بود. یکی ش هم این بود که تو راه برشت گفت لب هام خشک شده. منم بهش گفتم: برق لبم رو بدم یه کم لبات و باهاش چرب کنی؟ با تعجب گفت: با برق لب؟ منم بهش گفتم: می ترسی ایدز داشته باشم؟ اونم خندید و گفت: نه بابا این چه حرفیه؟ بعد هم برق لبم رو گرفت و یه کم لب هاش چرب کرد. سه سال پیش تو اون مسیر یه سفره خونه هم بود که یه سر رفتیم اونجا ولی امسال پیداش نکریدم.

بعد هم دقیقا مثل همون روز رفتیم تو خیابون ویلا و تو همون پارک سه سال پیش نشستیم. که البته تو پارک هم کلی کنده کاری کرده بودن و ما با کلی فکر کردن یادمون اومد رو کدوم نیمکت نشسته بودیم. منم چون هنوز گشنه م بود به دوس جون گفتم بریم یه جا نهار بخوریم . ولی از شانس مون هیچ جا باز نبود یا اگر هم باز بود اغذیه فروشی بود. یه کم تو پارک نشستیم و تو سر و کله ی هم زدیم. تا دیگه دوس جون گفت من دارم ضعف می کنم بریم یه جا یه چیزی بخوریم.

که بعد از کلی گشتن و راه رفتن، رفتیم یه جا کباب گرفتیم. به نظر من غذاش معمولی بود ولی دوس جون هی مزه مزه می کرد می گفت یه چیزی باهاش قاطی کرده. خلاصه که دوس جون منو دق داد تا غذاش رو خورد. بعدش هم کلی غر زد که غذاش خیلی بد بود. از منم هی معذرت خواهی می کرد. دیگه ساعت نزدیکای 5 بود و نم نم بارون هم گرفته بود که قرار شد برگردیم سمت خونه چون دوس جون برنامه داشت و تا نیم ساعت بعد قرار بود بیان دنبالش. از همون جا سوار شدیم و نزدیک خونه ما پیاده شدیم. دوس جون هم از اونجا رفت سمت خونه شون. این هم از سومین سالگرد اولین دیدار منو دوس جون.

+خانومه نوشته درجمعه 8 آبان1388ساعت10:25| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. چه هوای خوب و محشری هم شده. دوس جون هم کلی ذوق کرده٬ چون ۸ آبان ۸۵ هم هوا تقریبا بارونی بود. و از اونجایی که دوس جون فردا و پس فردا برنامه داره٬ هنوز معلوم نیست چه روزی می تونیم بریم بیرون. شاید مجبور شیم فردا بریم.

دوشنبه هم دوس جونو دیدم. یعنی من می خواستم با دو تا از دوستام برم تا پارک ملت که دوس جون هم گفت منم میام. قرار شد ما بریم و یه کم با هم باشیم. دوس جون هم یه کم دیرتر راه بیفته. که همین دیر راه افتادنش باعث شد کلی تو ترافیک بمونه.

با دوستام اول رفتیم غرفه هایی که جلوی پارک بود رو دیدیم که خیلی چرت بودن. بعد از کلی گشتن تونستم برای دوس جون یه چیزی بخرم که خیلی هم خوشش اومد. یه چیز بی نا مو سی

ما هم تو پارک بودیم که یه پسر و با دو تا دختر اومدن و شروع کردن با ما صحبت کردن٬ مشاور اوریف لیم بودن. ما هم ازشون کلی اطلاعات گرفتیم. شماره ی منو هم گرفتن تا برای همایش هاشون دعوتمون کنن. که البته وقتی به دوس جون گفتم٬ گفت منم میام.

از دست این دوس جون٬ جدیدا که من بعد از مدت ها خونه نشینی یه بیرون کوچولو با دوستام می خوام برم٬ زودی میگه منم می خوام باهاتون بیام. منم دلم نمیاد بگم نه.

خلاصه که دوشنبه کلی منتظر دوس جون شدیم. و چون هوا هم حسابی خنک شده بود. رفتیم تو پاساژ صفو یه یه کم دور زدیم. ۶.۳۰ بود که دوس جون رسید. من رفتم جلوی در پاساژ دنبالش و یه کوچولو دعواش کردم ولی بعدش زودی آشتی کردیم. حالا بهمن ه ا ش م ی هم یه ساعت بود اونجا وایساده بود و با تل حرف می زد و اون موقعی که من داشتم به دوس جون می گفتم چرا انقدر دیر کردی٬ دقیقا بغل ما بود و داشت ما رو نگاه می کرد. منم کلی خجالت کشیدم.

بعد رفتیم پیش دوستام. و یه کم پیاده اومدیم تا یه جا خوراکی بخوریم که هیچ مغازه ای نبود اون طرفا. بعد هم مجبور شدیم منتظر اتوبوس شیم چون خیابون یک طرفه شده. دوس جون هم هی غر می زد که نمیشه با تاکسی بریم؟ تو راه هم کلی از دست دوستای من خندیدیم. این دو تا دوستم وقتی با هم هستن فقط دنبال اینن که یه سوژه پیدا کنن و بخندن. تو اوتوبوس هم هر کاری کردیم دوس جون نیومد پیش من بشینه با اینکه صندلی بغلی م خالی بود. از بس که این دوس جون خجالتیه.

بعد هم که رسیدیم میدون و دوس جون برامون ذرت گرفت. و همون جا هم از هم خداحافظی کردیم. امروز هم کلی اصرار کرد که بریم بیرون ولی من اصلا حسش رو نداشتم. الان هم با دوستش بیرونه.

این هم از دوشنبه.

+خانومه نوشته درچهارشنبه 6 آبان1388ساعت18:56| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. خیلی زودتر از اونی که گفته بودم اومدم آپ کنم. چون دیروز وقتی بالاخره تونستیم با آرامش حرفامون رو بزنیم و یه جورایی قضیه رو حل کنیم. دوس جون هم موفق شد با یکی دو ساعت اصرار کردن منو راضی کنه تا بریم بیرون.

تازه شم کلی رو دست دوس جون خرج گذاشتم. و برام یه شال اوجّل و یه شارژ به عنوان کادوی آشتی کنون خرید.

آخه هی می گفت تو بیا بیرون هر چی که دوست داشتی برات می خرم٬ هر جا هم که دوس داشته باشی می ریم. بعد هم چون خیلی اصرار کرد٬ گفتم اگه بگم نمیام فکر می کنه هنوز دلخورم. ساعت ۶ و خورده ای بود که قرار شد بریم بیرون. تا حاضر شیم و راه بیفتیم هم یه کم طول کشید.

حدود ساعت ۷ بود که دوس جون رسید سمت خونه ی ما. اول رفتیم تو پاساژ دور میدون یه دور زدیم. منم از یه شال زمستونی خوشم اومده بود. به دوس جون گفتم برو قیمت کن٬ اگه خیلی گرون بود نمی خوام. که ۱۲۵۰۰ بود. دوس جون هم گفت بیا بریم بخریمش.

قرار شد اول بریم کافی شاپ٬ برگشتنی بیایم و بگیریمش. دوس جون از عصر پیشنهاد داده بود بریم کافی شاپی که قبلا پاتوقمون بود. زمستون ۸۵ و بهار ۸۶ ما حداقل هفته ای یه بار می رفتیم اونجا. وکلی ازش خاطرات خوب داریم. که هر وقت ادامه ی خاطرات گذشته رو نوشتم٬ تعریف شون می کنم. بعد هم بسته شد. و یکی دو ماه بعد با مدیریت و دکوراسیون جدید باز شد. 

چند وقت پیش یکی از دوستای خوب وبی مون (آقا هومن) پیشنهاد داده بود که برای حرف بد تو رابطه تون جریمه ی پولی تعیین کنید. این قضیه هم برای منو دوس جون شده بود یه بازی و هی همدیگه رو جریمه می کردیم تا بعد از یه مدت که کلا فراموشمون شد. حالا دیروز هی به دوس جون می گفتم از این به بعد هر وقت دعوامون بشه بعدش که آشتی کردیم باهات نقدی حساب می کنم تا حالت جا بیاد و دیگه منو اذیت نکنی. اون هم می خندید.

رسیدیم به کافی شاپ و رفتیم طبق بالاش که دیدیم خیلی هم شلوغه. اولین باری که بعد از بسته شدنش اومدیم برامون یه دفتر یادداشت آوردن و ما هم توش یاددگاری نوشتیم. وقتی آقاهه اومد سفارش بگیره ازش پرسیدیم که بهمون گفت دفتر کجاست. من چایی با کیک شکلاتی سفارش دادم و دوس جون میلک شیک موز. جاتون خالی٬ کیک شکلاتی های اینجا حرف نداره. از قنادی بی بی می گیره. (که فکر کنم خیلی ها می شناسنش) به دوس جون گفتم می خوام به عنوان اولین نفری که این کارو می کنه کیک عروسی مون رو از همین قنادی و شکلاتی سفارش بدم!!!

رفتم دفترچه یادداشت رو آوردم و بعد از کلی گشتن یادداشتمون رو که با خط دوس جون هم بود پیدا کردیم. حالا نکته ی جالبش این بود که تاریخ یادداشت مون 3 آبان 86 بود!!

با دوس جون ازش عکس گرفتیم. بعد هم من زیرش یه یادداشت دیگه اضافه کردم و دوباره ازش عکس گرفتیم. عکس هاش رو می ذارم تو ادامه مطلب. خلاصه که یادآوری خاطراتمون و دیدن اون یادداشت خیلی بهمون مزه داد. بعد هم دوس جون یه چایی برای خودش سفارش داد. با اینکه خیلی از مزه ی کیک خوشش اومد ولی دو سه برش ببشتر نخورد. چون کلا نمی تونه خیلی چیزهای شیرین بخوره. وقتی هم که من تا تهش رو خوردم از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاره. خوب من چیکار کنم می تونم بیشتر از دوس جون بخورم تازه چاق هم نشم:)) دیگه ساعت ۸.۱۵ بود که کم کم بلند شدیم.

تو راه هم کلی همدیگه رو اذیت کردیم. آخه تو اون خیابون هم خیلی خاطره داریم. بعد هم رفتیم سراغ شال فروشیه. که چون از اون مدلی که من خوشم اومده بود رنگ های خوبی نداشت٬ یه مدل دیگه ش رو برداشتم که رنگش تقریبا بادمجونی/قهوه ای بود. مرسی دوس جونم به خاطر همه چی.

پ.ن: دوس جون جان بابت کافی شاپ و شال و شارژی که برام گرفت ۲۲ تومن پیاده شد:)) تا تو باشی که دیگه خانومت رو اذیت نکنی تا مجبور بشی از دلش دربیاری.

پ.ن۲: مدیونه هر کی اگه فکر کنه من به خاطر کادو رفتم بیرون:)

پ.ن۳: دوس جونم تو پست دعوا نظر داده و حرفاشو گفته. اگه دوست دارین بخونین.

عکس یادداشت هامون تو ادامه مطلبه


ادامه مطلب

+خانومه نوشته دریکشنبه 3 آبان1388ساعت13:39| |

سلام دوستای خیلی خیلی خوبم. خوبید؟ بی نهایت از همه تون به خاطر تک تک نظراتتون ممنونم.

نمی دونم چرا این طوری شدیم. اولاً که دوس جون وقت نکرد بیاد آپ و نظرها رو بخونه. از اون روز هم کم و بیش با هم سرسنگینیم و تا یه حرف کوچیک باعث میشه یاد اون دعوا بیافتم باز اعصاب جفتمون خورد میشه. به خدا اصلاً سینما رفتن واسه من در اون حد مهم نبود. برام این مهم بود که بدونم دوس جون برای خواسته های من و قولی که بهم داده ارزش قائله. هرچند که می دونم این طوری هست اما اون به روشی که خودش دوست داره این قضیه رو نشون میده.

دوس جون در حال حاضر یه سری مشکلات و مسائل داره که باعث ضعیف شدن اعصابش میشه و به خاطر همین خیلی از من توقع داره که درکش کنم و من دیگه اعصاب خوردی دیگه ای براش درست نکنم.

منم خیلی دوس دارم و تلاش می کنم که همین طور هم باشه. دوستای خوبی که خیلی وقته اینجا رو می خونن شاید یادشون باشه که قبلاً ما خیلی بیشتر حرفمون می شد. نه اینکه خودمون دوست داشته باشیم. نه. بلکه ناخواسته همو می رنجوندیم.

اما یه مدته که هر دومون داریم بیشتر تلاش می کنیم که تفاهم همیشه بین مون برقرار باشه تا بیشتر از رابطه مون لذت ببریم و خدا رو شکر می تونم بگم تو این یکی دو ماه اخیر اصلاً دعوایی نداشتیم. اما روز چهارشنبه خیلی بد بود. خیییییییلی.

اصلاً من می گم که ما هر دومون اشتباه کردیم. هم اون باعث شد که اعصاب من خورد بشه و هم من اعصاب اونو خورد کردم. اما این دلیل نمیشه که بهم توهین کنیم. دوس جون وقتی خیلی خیلی عصبانی میشه فقط با این کار می تونه حرص خودشو خالی کنه و بعد هم که آروم میشه میگه هر چی گفتم رو فراموش کن چون منظوری نداشتم.

اما من نه دوس دارم بهش توهین کنم و نه می تونم همچین رفتاری رو تحمل کنم. تا حالا بارها هم قول داده که سعی کنه خودش رو کنترل کنه. دعوای اون روز باعث شد که من فکر کنم وقتی به خاطر همچین چیز بی ارزش که حرفمون شده٬ ما داریم این طوری دعوا می کنیم و من این حرفا رو می شنوم٬ پس فردا تو زندگی مشترک که خیلی موضوعات مهم تری هم وجود داره باید توقع چه برخوردی رو داشته باشم؟ و این موضوع باعث شد که دوباره به کل رابطه مون فکر کنم.

من نمی گم همه ش دوس جون مقصره. تقصر منم بوده. ولی بازم این باعث نمیشه که تو دعوا کسی به کسی توهین کنه. من یه حساب دیگه رو رابطه مون باز کردم یعنی با شناختی که از دوس جون دارم و اطمینانی که به احساسمون دارم٬ خیلی توقعم ازش بیشتره. چون می دونم دوسم داره برام سنگینه این حرفا رو ازش بشنوم.

دیشب که با دوس جون در مورد آپ اینجا و نظرات شما صحبت کردم٬ می گفت٬ تو رفتی طوری تعریف کردی که همه به تو حق بدن. ولی به خدا این طوری نبوده٬ من سعی کردم که عادلانه تعریف کنم. هیچ کدوم از شما هم نیومدین بگین٬ که "آره همه ش تقصیر دوس جون بوده و توی بیچاره خیلی مظلوم و بی گناه بودی"

با "غریبه" موافقم٬ منو دوس جون هنوز نتونستیم دقیقاً همدیگه رو بفهمیم. چون من به اینکه هر دومون همیدگه رو بی ریا و صادقانه دوس داریم هیچ شکی ندارم. و می دونم که در اکثر مواقع ناخواسته همیدگه رو می رنجونیم.

"آوین" جان ما هم این قرار رو گذاشتیم که وقتی عصبانی هستیم٬ بهم بگیم و اون موقع با هم صحبت نکنیم. ولی نمی دونم اون روز چرا دوس جون اینو نگفت.

"مریم" جان و "صبا" جان خیلی خوب حرف منو فهمیدین. به نظرم این حرفایی که تو دعوا زده میشه به مرور باعث میشه که صفحه ی سفید دل آدم نسبت به طرفش کم کم چرک و کثیف بشه...

"پرنسس" جان تو بعضی چیزا شاید من از دوس جون بزرگانه تر فکر کنم ولی تو خیلی از مسائل هم دوس جون بزرگ تر و پخته تر از منه و چون تجربه های بیشتری تو اجتماع داره عاقلانه تر فکر می کنه. دوس جون خوبی ها زیادی داره که من تحت هیچ شرایطی فراموششون نمی کنم و اما به نظر خودش مسائلی که باعث دعوامون میشه بیشتر به خاطر اینه که دوس جون در حال حاضر در گیری های ذهنی زیادی داره و اگر اون ها حل بشه٬ و یه کم بیشتر در آرامش باشه این دعواها خیلی کمتر میشن. در مورد نوشتن معیارها هم باهات موافقم. حتماً این کارو می کنم.

"خاموش" جان باهات موافقم که هیچ کس کامل نیست. منم هیچ وقت خوبی های دوس جونو یادم نمیره اما کاش اون هم موقع دعوا فقط بدی های منو نمی دید و یاد خوبی هام هم می افتاد.

سوشیانت جان اتفاقاً به نظر من خیلی خوبه که آدم وقتی به مشکلی برمی خوره از نظرات دیگران استفاده کنه. به جرئت می گم که حرفا وتحلیل هاتون خیلی به من کمک می کنه که بهتر رفتار کنم و بهتر تصمیم بگیرم.

باز هم از تک تک تون ممنونم که انقدر برام وقت گذاشتین. دوستای خاموشم شما هم خیلی به ما لطف کردین.

دوس جون از خیلی وقت پیش گفته بود که دوس داره روز  ۸ آبان دقیقاً مثل ۸ آبان سال ۸۵ باشه. اون روز اولین روز قرارمون بود. دوس جون می خواد که دقیقاً همون جا قرار بذاریم و از همون مسیر٬ همون جاهایی بریم که سه سال پیش رفتیم. دیشب بهش گفتم٬ هنوز سر حرفت هستی؟ گفت: ۱۰۰٪

شاید تا جمعه همدیگه رو نبینیم تا دلتنگی یه کم یادمون بندازه چه ارزش برای هم داریم.

اینم بگم که هنوز هم خیلی دوسش دارم و به "جدایی" اصلاً فکر نکردم. بلکه بیشتر دنبال یه راه حل بودم که دیگه همچین برخورهایی پیش نیاد.

بازم از همه تون ممنونم. ایشالا همه تون تو زندگی هاتون بی نهایت خوشبخت و سالم و شاد باشین.

+خانومه نوشته درشنبه 2 آبان1388ساعت12:52| |